
<?xml version="1.0" ?> 
<!--  generator="ASP-Rider Ver:1.6" --> 
<rss version="0.91">
	 <channel>
	 <title></title> 
	   <link></link> 
	   <description></description> 
	   <webMaster></webMaster> 
	   <pubDate>7/6/2008 10:47:45 AM</pubDate><item>
	<title>
		دلم تنگيده بود
	</title>
	<link>
		?id=1215326374</link><description>گفتم يه چند کلمه بنويسم اينجا . . .&lt;br&gt;</description></item><item>
	<title>
		يادش بخير !
	</title>
	<link>
		?id=625445167</link><description>پرشين بلاگ . . .&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;</description></item><item>
	<title>
		پرشين بلاگ
	</title>
	<link>
		?id=1939035972</link><description>این مطلب رو برای عزيزانی نوشتم که از روی لينک ادمين ميان اينجا .&lt;br&gt;منظور از صورت جلسه همون تصويريه که چند تا مطلب قبل ميتونين ببينينش .&lt;br&gt;بعدش هم بگم من ديدمشون ! همين عطا و بهرنگ و سهند رو ميگم ها !&lt;br&gt;بخدا با چشمای خودم ديدمشون . شربت هم ميخوردن !!!&lt;br&gt;بذارين قيافه هاشون رو هم توصيف کنم !  عطا يه جورايی ظاهرا حق بهرنگ رو هم خورده !&lt;br&gt;از نظر هيکل دو سه برابر بهرنگه !!!  سهند هم خيلی معمولی . از بينشون مث اينکه فقط سهند سيگار ميکشه ! يه پسر جوون هم اونجاها ميپلکيد که فکر کنم از رفقاشون بود . شايد هم فاميلشون بود !!!&lt;br&gt;(ادمين ها ناراحت نشين . شوخيه !)&lt;br&gt;&lt;br&gt;ولی گذشته از شوخی بهتره اين مسخره بازيها رو تموم کنيم که اينها واسطه هستن و اطلاعات ميفروشن و . . .&lt;br&gt;بنده های خدا سه تا جوون هستن که دارن اين کار رو ميکنن . دست تنها هم هستن و نيروی کمکی نياز دارن . از نظر مالی هم فکر نميکنم مايه دار باشن !&lt;br&gt;ولی دارن زحمت ميکشن . يه روز ميگيم دزدن ! يه روز ميگيم اطلاعاتي هستن ! يه روز ميگيم با پرشين بلاگ وارد کامپيوتر ها ميشن و اطلاعات ميدزدن !!!  ولی بيايم خودمون رو بزاريم جای اونها . &lt;br&gt;اگه تبليغ بذارن ميگيم چرا تبليغ گذاشتين ! نذارن ميگيم چرا نذاشتين ! خودشون رو معرفی بکنن ميگيم بيا ، اينها هيچ ترسی ندارن و خودشون رو معرفی هم ميکنن ! اگه معرفی نکنن ميگيم مرموز هستن و خطرناکن ! &lt;br&gt;کار به اونجايی رسيده که حتی جرات نکردن برای صفحه نظرات از Cookies استفاده کنن ! برای اينکه برنامه ZoneAlarm پيغام ميده و ممکنه يکی فکر کنه داره هک ميشه !!!&lt;br&gt;&lt;br&gt;بياين يک کم با معرفت تر باشيم . &lt;br&gt;&lt;br&gt;به ادمين ها هم ميخوام بگم بابا بيخيال . هر کس که يه حرفی زد شما نبايد جوابش رو بدين . بيخيالی طی کنين .&lt;br&gt;&lt;br&gt;صبح به خير !&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;</description></item><item>
	<title>
		يه بار ديگه شفاف تر ميگم !
	</title>
	<link>
		?id=776826613</link><description>آدرس اين وبلاگ عوض شده . از اين به بعد برای ديدن اين وبلاگ از آدرس &lt;a class=links href=&quot;http://Koorosh.irsv.com&quot;&gt;Http://Koorosh.irsv.com&lt;/a&gt; استفاده کنين .&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;اينکه ميبينين اينجا به هم ريخته تقصير من نيست . &lt;br&gt;ايشاللا عطا و بهرنگ و سهند هرچه زودتر مشکل Right to Left رو حل ميکنن !&lt;br&gt;اين وبلاگ چپولکی من هم شده باگ گير پرشين بلاگ !!!&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;</description></item><item>
	<title>
		اسباب کشی !
	</title>
	<link>
		?id=1770823442</link><description>بالاخره کار آماده سازی خونه جديد تموم شد و من با تمام ارادتی که نسبت به پرشين بلاگ و بر و بچه های باحال سازنده اش دارم ، اسباب کشی کردم روی سرور خودم .&lt;br&gt;از اين به بعد اگه ميخواين اين وبلاگ رو ببينين از آدرس &lt;a class=links href=&quot;http://Koorosh.irsv.com&quot;&gt;http://Koorosh.irsv.com&lt;/a&gt; استفاده کنين .&lt;br&gt;&lt;br&gt;خوش باشين . . .&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;</description></item><item>
	<title>
		خودتون موضوع رو ميدونين ديگه !!!
	</title>
	<link>
		?id=-819846613</link><description>سر فرصت بيشتر توضيح ميدم .&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://kourosh.irsv.com/images/pb.gif&quot; width=&quot;135&quot; height=&quot;160&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;</description></item><item>
	<title>
		. . .
	</title>
	<link>
		?id=124953488</link><description>چه بی‌تابانه ميخواهمت ای دوريت آزمون زنده به گوری !&lt;br&gt;چه بی‌تابانه تو را طلب ميکنم !&lt;br&gt;بر پشت سمندی&lt;br&gt;	گويی&lt;br&gt;		نوزين&lt;br&gt;که قرارش نيست .&lt;br&gt;و فاصله&lt;br&gt;تجربه‌ئی بيهوده است .&lt;br&gt;بوی پيرهنت ،&lt;br&gt;اين جا &lt;br&gt;و اکنون .&lt;br&gt;&lt;br&gt;کوهها در فاصله سردند .&lt;br&gt;دست در کوچه و بستر &lt;br&gt;		حضور مانوس دست تو را ميجويد ،&lt;br&gt;و به راه انديشيدن &lt;br&gt;ياس را&lt;br&gt;	رج ميزند .&lt;br&gt;&lt;br&gt;بی نجوای انگشتانت&lt;br&gt;فقط&lt;br&gt;و جهان از هر سلامی خالی است .&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;احمد شاملو&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;</description></item><item>
	<title>
		احساس ميکنم
	</title>
	<link>
		?id=1645879377</link><description>در هر کنار و گوشه اين شوره زار ياس &lt;br&gt;چندين هزار جنگل شاداب&lt;br&gt;ناگهان&lt;br&gt;ميرويد از زمين.&lt;br&gt;&lt;br&gt;آه ای يقين گمشده ، ای ماهی گريز&lt;br&gt;در برکه‌های آينه لغزيده تو به تو !&lt;br&gt;من آبگير صافيم - اينک! - به سحر عشق،&lt;br&gt;از برکه‌های آينه راهی به من بجو!&lt;br&gt;&lt;br&gt;من فکر ميکنم &lt;br&gt;هرگز نبوده &lt;br&gt;	دست من &lt;br&gt;		اين سان بزرگ و شاد ؛&lt;br&gt;&lt;br&gt;احساس ميکنم&lt;br&gt;در چشم من&lt;br&gt;	به آبشر اشک سرخگون&lt;br&gt;خورشيد بی غروب سرودی کشد نفس ؛&lt;br&gt;احساس ميکنم &lt;br&gt;در هر رگم&lt;br&gt;	به هر تپش قلب من&lt;br&gt;			کنون&lt;br&gt;بيدار باش قافله‌ای ميزند جرس .&lt;br&gt;&lt;br&gt;آمد شبی برهنه‌ام از در&lt;br&gt;		چو روح آب&lt;br&gt;در سينه‌اش دو ماهی و در دستش آينه&lt;br&gt;گيسوی خيس او خزه بو ، چون خزه به هم .&lt;br&gt;&lt;br&gt;من بانگ برکشيدم از آستان ياس :&lt;br&gt;(( -آه ای يقين يافته !&lt;br&gt;		بازت نمينهم! ))&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;احمد شاملو &lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;</description></item><item>
	<title>
		..  ..  ..
	</title>
	<link>
		?id=-153062338</link><description>بگذار کسی نداند که چگونه من به جای نوازش شدن ، بوسيده شدن ، گزيده شده‌ام . . .&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;● اگه گفتی الان کجام ؟!&lt;br&gt;توی اطاقم نشستم . توی اطاق جديدم . آخه خونمون رو عوض کرديم و اين اولين مطلبيه که از خونه جديد مينويسم .جمعه اسباب کشی کرديم . قبل از اسباب کشی با خودم فکر ميکردم عجب کار پردردسری بايد باشه . به يکی از اين شرکتهای باربری گفتيم بيان و چند تا کارگر هم اوردن . نميدونين اين کارگر ها چطوری کار ميکردن . وسايل سنگين که من با کمک دو يا سه نفر هم نميتونستم تکون بدم رو ميگذاشتن رو کمرشون و يه نفری ميبردن . اونهم با چه سرعتی ! واقعا دهنم وا مونده بود . خيلی زود تموم شد . دردسرش چيدن وسايل توی خونه جديد بود که خسته کننده بود . من که سريع اطاقم رو مرتب کردم و کامپيوتر رو راه انداختم . . . &lt;br&gt;دو روزه که شرکت نرفتم . استعفا که ميدادم فکر نميکردم اينقدر دوری از شرکت برام سخت باشه . ديروز اشکان يکی از دوستای خوبم که همکارم هم هست بهم زنگ زد . با هم صحبت کرديم و بعد از قطع کردن تلفن دوباره اون احساس دلتنگی اومد سراغم . . .  &lt;br&gt;&lt;br&gt;● رفتم به چند تا از وبلاگها سر زدم . رسيدم به وبلاگ شوشو . خيلی جالب بود . يه جا نوشته بود &quot;دام دام دام دام دام......&quot; 9 نفر نظر داده بودن . دوتا مطلب بالاترش يه متن نوشته بود که  واقعا زيبا بود . زيرش اثری از نظرات ديده نميشد . دليلش رو نميدونم . . .&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;</description></item><item>
	<title>
		ما ميتونيم چيزهای زيادی رو از مداد رنگيها ياد بگير
	</title>
	<link>
		?id=1734615783</link><description>بعضيهاشون تيز هستن&lt;br&gt;بعضی ديگه قشنگ و شيک هستن&lt;br&gt;بعضی ديگه کند هستن&lt;br&gt;بعضيهاشون اسمهای خارقالعاده و عجيبی دارن&lt;br&gt;و هر کدومشون رنگهای متفاوتی دارن&lt;br&gt; . . .&lt;br&gt;ولی همه شون ياد گرفتن که در کنار هم و در يک جعبه زندگی بکنن . . .&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;● امشب دلم گرفته . . .&lt;br&gt;شب آخريه که من تو اين شرکت کار ميکنم . . .  يه جورايی حال و هوای خاصی دارم . اينجا رو دوست دارم . اينجا دوستای خوبی دارم . ولی بايد ازشون جدا بشم . البته سعی ميکنم هيچوقت رابطه ام رو باهاشون قطع نکنم . ارتباط ما با هم تو اين مدت خيلی زياد بود . تقريبا يکسال لحظات زيادی از شبانه روز رو با هم بوديم . خانواده ام خيلی کمتر من رو ميديدن . &lt;br&gt;دلم هوای User هايی رو کرده که زنگ ميزدن و مشکلشون رو برطرف ميکردم . امشب چرا هيچکس زنگ نميزنه ؟ . . . &lt;br&gt;يادش بخير چقدر با هم سر يه موضوع تازه تو کامپيوتر کل کل ميکرديم ! چه مطالبی که با هم کشف کرديم ! چقدر املت درست کرديم خورديم !  چقدر سفارش غذا داديم و مهمون بازی در آورديم . . .  چه وقتهايی که اوقات آزادمون رو با هم فيلم تماشا کرديم . مث يه خانواده . . .  گاهی دعوا هم ميکرديم . . .&lt;br&gt;حال امشبم درست شده مث روزای آخر دوران دبيرستان . گروه دوستان با هم خداحافظی ميکرديم . من يه واکمن گرفته بودم دستم و صدای بچه ها رو ضبط ميکردم . يه کاغذ برداشتم و از همه خواستم يه مطلب روش بنويسن و امضا کنن . . .  هنوز دارمش اون کاغذ رو . . .  با هم عکس گرفتيم . عکسها رو هم دارم . اينجا هم تو اين چند روز آخر چند تا عکس گرفتيم .  .  .   حالت غريبيه . . . &lt;br&gt;ولی چه بايد کرد  . . .  زندگيست ديگه . . .  مدلشه . . .  بايد گذاشت و گذشت . . .  &lt;br&gt;&lt;br&gt;آقا از همه اينها مهمتر خط اينترنته که من از اين به بعد بايد برم بالاش پول بدم . حالا پولش هيچی . . .  مشکل اينه که اين سرعتهای DialUP به هيچوجه کفاف من رو نميده . . .   نميدونم . اگه ديدم خيلی مشکل ساز ميشه شايد رفتم و يه Dish گرفتم با يه کارت DVB  . يه سرويس ArabSat تک IP يا Proxy دار روش Active ميکنم . . .  &lt;br&gt;ولی مگه پول علف خرسه ؟ !!!  نه آقا جان . . .  همون DialUP  هم از سرمون زياده . . .  ولی آخه DialUP فقط بدرد Chat کردن ميخوره . . . &lt;br&gt;&lt;br&gt;همه اينها به کنار . . .  يکی از راههای خوب ارتباطی با دوستام رو از دست ميدم . نه اينکه از دست بدم . کم رنگ ميشه . . .  ديگه اينجوری نيست که هرکی بهم PM داد من سريع جوابش رو بدم .&lt;br&gt;&lt;br&gt;امشب بايد طراحی سايت شرکتمون رو تموم کنم . اصلا دست و دلم به کار نميره . . .  همش به فردا فکر ميکنم که ديگه سر کار نميام . . .   &lt;br&gt;بسه ديگه . . .  اگه اينهمه بهش فکر کنم شايد اشکم راه بيفته . . . &lt;br&gt;&lt;br&gt;برم به برسم به کارم . . . &lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;</description></item></channel></rss>